|
|
|
|
|
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو Lyrics |
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نصیب من بلبل خويش را مسوز کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همست اين همه نقش میزنم در طلب وفای تو
شور شراب و سوز عشق آن نفسم رود ز سر کاين سر پرهوس شود خاک در سرای تو
مهر رخت سرشت من خاک درت بهشت من عشق تو سرنوشت من راحت من رضای تو
دولت عشق بين که چون از سر فخر و احتشام گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
دلق گدای عشق را گنج بود در آستین زود رسد به سلطنت هر که بود گدای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ غزل سرای تو
******************************
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند
سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير میزند همه را کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
*****************************
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را ز لعل روح فزايت ببخش آن که تو دانی
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است اسير خويش گرفتی بکش چنان که تو دانی
اميد در کمر زرکشت چگونه نبندم دقيقهايست نگارا در آن ميان که تو دانی
من اين دو حرف نوشتم چنان که غير ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
يکيست ترکی و تازی در اين معامله حافظ حديث عشق بيان کن به هر زبان که تو دانی
******************************
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی
خم زلفت بنامیزد کنون مجموعه دلهاست از آن باور نمی دارم که انگیزد پریشانی
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد که در حسن تو چیزی یافت غیر از طور انسانی
بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی
دريغا عيش شبگيری که چون باد سحر بگذشت بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی
ملول از همرهان بودن طريق کاروانی نيست بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی
خيال چنبر زلفش فريبت میدهد حافظ نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی | |
ارسال متن توسط : احسان رضائی
|
|
|
|