رفت عمرم بر سر سودای دل بر سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل پروای دل خواب را بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل تا ببینم صبحدم سیمای دل آن جهان یک تابش از خورشیدجان وین جهان یک قطره از دریای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل لب ببند ای جان به گردون میرسد بیزبان هیهای دل هیهای دل هیهای دل هیهای دل هیهای دل