سحر بلبل حکايت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چها کرد من از بيگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وز آن عشقم به زردی مبتلا کرد فدای همت آن نازنينم که کار خير بي روی و ريا کرد خوشش باد آن نسيم صبحگاهی که درد شب نشينان را دوا کرد نقاب گل کشيد و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد ز هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از ميان باد صبا کرد